
بگذریم؛ روی همنرفته، دهه شصت برای ما همان لایک انگشت شست بود به طرف خودمان! توضیح ضروری: آن موقع هنوز «انگشت وسط» نمادین نشده بود و جایگاه فعلی را نداشت!
شاید تنها برتری ما نسبت به نسل حاضر در لذائذ لیمبیکی وجود کراش العالمینی بود بنام سوزان روشن که آنهم حکایت خرما بر نخیل و دست ما کوتاه به اندازه هزاران کیلومتر از او بود.
اما به جز سوزان روشن ما چند«گیلتی پلژر» دیگری هم داشتیم:
یکی از آنها افتادن پشت کاروانهای بوق بوق کنان عروس به امید دید زدن عروس خانم بزک کرده بود، باری به هر جهت در قحط و غلای پلنگ و لیدی و وضعیت تهوعآور پوششهای دختران آن زمان، عروسها بنوعی مانکن و بعنوان تنها موجود دافی که از نزدیک میشد، دید! یادتان باشد که موبایل و فضای مجازی هم نبود! روم به دیوار و بزنم به تخته آنقدر هم این نوعروسها در چشم و چالمان خوشگل جلوه میکردند که بلافاصله نتیجه میگرفتیم: سیب سرخ افتاده دست چلاق و شغال یا هر عوضی والاغ دیگری! (از همین تریبون از کلیه دامادهای وقت، طلب حلالیت میکنم)حالا فهمیدید کمبود امکانات یعنی چی و چقدر سخت بود فراهم کردن زمینه برای تولید دوپامین؟! بر همین اساس تفریح بعدیمان هم به جلوی گلفروشیها ختم میشد که همیشه یکی دو ماشین در آنجا به صف بودند برای خدمات گلآرایی ماشین عروس، ما هم که حساس و مشتاق به دیدن آخرین پیشرفتهای این هنرنماییها. باز در همین راستا از دلمشغولیهای دیگرمان، مشاهده ویترین مغازههای فروش سیسمونی بود، چراکه در شرائط همیشه حساس کنونی آن زمان، دیدن لوازم شخصی در سایز مینی و نانو میتوانست یک تفریح سالم و بامزه از نوع «یودایمونیا» برایمان محسوب شده و در تولید سرتونین نقش عمدهای را بازی کند.
حالا چند وقتی است که بعد از این داستان کاهش و پیری جمعیت و برچیده شدن بساط کاروان های عروس و پاتوقهای تزیین ماشین عروس و بالطبع کمبود نوزاد، سیسمونیها هم یکی یکی و خیلی ملو در حال تبدیل شدن به فروش لوازم پیشی و هاپو یا بقول امروزیها «پت شاپ» هستند! بله؛ آنقدر غُصۀ قِصۀ انقراض نسل یوزپلنگ و سایر جک و جانورها رو خوردیم که حالا داریم خودمان از آنوربام میفتیم و منقرض میشویم!
چه خوشمان بیاید و چه نیاید مد روز و کلاس این روزها شده قبول سرپرستی چند حیوانِ …












